تمام مطالب وبلاگ نوشته خود طراح است

سکوت تا سقوط زمان

دوشنبه 5 فروردین 1398
11:38 ب.ظ
کریمی



سکوت تا سقوط زمان این حلقه زنجیر های مرگبار طوطی وار بر قلب روزگار خط می اندازند، حلقه های داغ و زهر آلود بیمار که دیوانه وار روی دیوار حلقه رقص دور آتش نفرین شیطان ساخته اند. ریزدانه شن های زمان قاتل وار تر از هر قاتلی مقتول میگیرند، بیش تر از هر ساقطی سقوط میگیرند، آنها سکوت میگیرند. یک سکوت تلخ تر از شربت زهر که نوحی را برای شستن زمین نخواهد گذاشت و ابراهیم برای گلستان کردن این آتش دیگر نخواهد بود، دیگر موسی نخواهد بود که نیل بدبختی های بنی آدم را با عصای خود دو نیم کند. زمان که اگر بند سرپیچی از دستور خدا از خود می رهانید جهنم را بهشت میکرد، بهشت را جهنم میکرد، تورات را انجیل و خلیل را روح القدوس میکرد، زمین را آسمان میکرد. قطار اندیشه ها گاهی از روی ریل خارج میشوند که نوشاندن این شراب قدرت را چه واجب است که توسط خدا انجام گرفته است. زمان است یک پیل هندی که پیل افکن ندارد، اما صاحب که دارد. اصولش کتاب قانونی است که قانون نیست، یک حاکمی که محکوم است به مرگ. کتاب قانونی که صفحاتش پیوسته میان هم در حال عبورند و گاه صفحه اول در صفحات پایانی دیده میشود. این زمین و آن زمان، یک قاتل بی روح، یک قاتل سرد تر از روح.


یک دنیا و یک زندگی

دوشنبه 5 فروردین 1398
11:37 ب.ظ
کریمی





یک دنیا و یک زندگی و یک زمین، حلقه حلقه زنجیر بی پایان مرگ، کاخی از هر آجر زندگی های لحظه ای. از تولد تا پارچه ای سفید، اما مرگ ها گاهی زندگی اند. هر مروارید از گردنبند و هر بند از بند بند دنیا همانند کشتی فرصت های بادآوردی هستند که چشم غفلت درازای افق را قتلگاه آنها خواهد کرد. گاهی هم زندگانی ها یک جوشن پولادین اند؛ اما قعر کوره های داغ هم آن را ذوب نمیکند. واجب است دانستن که عده ای تنها و تنها طعمه چشمان تیز عقاب اند و گورشان قلّه کوه، لانه عقاب است. در واقع میشود گفت آنها بزرگترین هدف انفجار توپخانه های دشمن هستند. از فرصت ها باید استفاده کرد که هر کوهی در معنای دنیا کوهکنی است و هر ارتشی را ارتشبدی. این زندگی کاسه کاسه های زهر بی درمان مرگ است، هر بار یک جرعه تا مرگ و سرانجام، خلاص؛ اما گاهی تورا پیش تر از آنکه بمیری به گور میبرند، پس بر طبل زندگی بکوب تا مرگ حقیقی، آنگاه کلنگ بر آرامگاهت زنند. دنیا پر است از تالاب هایی که بی پایان اند و قعری ندارند، هیچ کشتی ای مانند کشتی انقلاب، انسان را مطیع آن نمیکند. زندگی برای زندگیست، زندگی را باید در مکتب شبدر های روییده از خاک نژند باید آموخت، از ستارگان درخشان تاریکی شب، از دایره البروج فضای تاریک دودآلود. دنیا منظومه ای از عجایب دارد، منظومه ای از سیارات حیرت آور، از عمر نوح و صبر ایوب(ع)، از نبوت داوود و هود(ع)، هارون و گنج قارون، از صلیب عیسی و عصای موسی(ع) تا خورشید منظومه، خاتم الانبیا(ص). از تصاویر بر در و دیوار وجود و رکوع گرفته تا به سجود، میتوان سنگ خواسته های خود را با فلاخنی از امید و آرزو ها روانه هدف کرد. همه چیز آغشته به آب طلاست، فرصت ها هم مانند درفش کاویان زرین اند. سوارند بر رودخانه ای زودگذر و در حال پرواز با لکه ای سفید ابر، باید چنگال خود را هر چه سریعتر برای آنها تیز کرد. آری پس: {{فرصت ها مانند ابر میگذرند}}

سال نو مبارک

پنجشنبه 1 فروردین 1398
10:01 ق.ظ
کریمی

میخوام هفت سین عید رو با یاد تو بچینم
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سایه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی مهربانیت
سیب با یاد تردیه گونه هایت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد تندی کلامت
با همه خوبی ها و بدی ها یت دوستت دارم . . .
.امید وارم باد بهاری غم ها و دلخوری هایت راببرد
عیدت مبارک


دریغ

شنبه 18 اسفند 1397
08:21 ب.ظ
کریمی
 

جهان پوشیده از آن دسته از آدم هاییست که مغرورند فقط خود را می بینند نه عیب خود را و به جای دوستی و همراهی با دیگران ترجیح می دهند عیب هایشان را پیدا کرده بشمارند و افشا کنند . ....
دریغا از روزی که دفتر روزگار یا برای خودشان و یا دیگران بسته می شود ‌
کافی است برای دیگری بسته شود . ناگهان عزیز میشود سوگلی قلب ها میشود طفلکی میشود .  کاش قدر همدیگر را تا هستیم بدانیم نه وقتی که دیگران رفتند برایشان آرمان بسازیم و یا کوچه وشهر را به نامشان بزنیم 
میگویند: به پایان آمد این دفتر اما حکایت همچنان باقیست 
ادامه حکایت با دل های دل شکستگان همراه میشود پس بکوشیم دل کسی را نشکنیم که در فصل بعدی کتاب بی پایان شرمسار نشویم
  


پرستو

شنبه 4 اسفند 1397
07:53 ب.ظ
کریمی



باز هم زمستان . باز هم هوای سرد . باز هم هو هوی باد . باز هم شرشر آب و باز هم مهاجرت پرستو هایی که مجبورند به خاطر زنده ماندن و غذا به منطقه ای دیگر بروند .ای پرستویی که کوچ می کنی پرستویی که نمیدانی به کجا می روی و چه اتفاق هایی برایت می افتد نمی دانی فقط می دانی باید پیرو بقیه بروی آنقدر بالا بروی که آبی آسمان به سفیدی برف بزند
بروی و بروی ....
نمیدانی چه انتظارت را میکشد پس چرا می روی ؟
میفهمم . ندانسته رفتن با کسانی که مانند تو هستند بهتر از علت دانستن و تنها ماندن است
ای تویی که تمام خاطراتت ‌. تعلق خاطرت و تمامی هستی ات را میگذاری و میروی . میدانم اگر نروی مجسمه ای از پرستوی منجمد شده می شوی که بعد از آنکه زمستان بارش را جمع کند و گوی طلایی درخشان خورشید بتابد
زیبایی دیگری نداری پس ترجیح می دهی بروی و خاطرات خوب و بد زندگی ات را رها کنی تا تنها نشوی
این یک اجبار است اجباری که اگر نروی به بی کسی و مرگت ختم میشود
درکت می کنم تو دل داری . تعلق خاطر داری وابستگی داری اما ترجیح میدهی که بروی جایی که نمیدانی و برتو چه خواهد گذشت
ای کاش ما آدم ها وابستگی هایمان را بگذاریم و برویم تا حداقل تنها نمانیم
خوبی ها ،بدی ها ،تلخی ها و شیرینی هارا رها کنیم و از همه چیز دل بکنیم و برویم.......
رفتن همیشه بد نیست شاید خوب باشد حداقل برای پرستو خوب است 


پدرم....

یکشنبه 28 بهمن 1397
06:32 ب.ظ
کریمی


خاطراتم را که مرور می کنم و برگ برگ دوران کودکی ام را ورق می زنم، در کنار محبت و عشق بی دریغ مادرم کسی همیشه هست که آرامش را در لحظه لحظه زندگی ام تزریق کرده … کسی که قلبی به وسعت عشق دارد و آرامشی به گستردگی یک دریا. پدر …. قهرمانیست که هرگز مدالی در گردنش نینداخته اند، کوهی استوار که همیشه کنارم بوده و در دشواری های زندگی دلم قرص بوده به بودنش. مردی فداکار که بی هیچ منت یک عمر زحمت کشیده، رنگ موهایش به سپیدی گراییده و دستانش زبر و ضخیم شده است اما دریغ از یک بار گله یا شکایت، دریغ از حرفی که بوی منت دهد، دریغ از یک لحظه دست از تلاش کشیدن …  

عظمت

یکشنبه 14 بهمن 1397
08:55 ب.ظ
کریمی
[
]

آرایه

یکشنبه 14 بهمن 1397
08:49 ب.ظ
کریمی

قلم

یکشنبه 14 بهمن 1397
01:27 ب.ظ
کریمی


http://s9.picofile.com/file/8351060676/97_04_c26_917.jpg



قلم دنیایی است  که در پشت جوهر های سیاهش پنهان شده هزاران و رنگ دارد . دنیایی که میتواند هرروز و هر لحظه یک شکل متفاوت داشته باشد . قلب قلم دنیایی از لغات  است که هرکدام میتواند نرم و مهربان ،شکننده ،ظریف یا سخت و کشنده باشند . پس میتوان قلم را اینگونه توصیف کرد . قاف:قلب  لام: لغات
میم:من .
 قلب لغات من یعنی گنجینه اسرار و راز ها که در دل قلم نهفته شده .
گاهی قلم میتواند جریان ساز یک انقلاب یا یک اتفاق مهم  را در وجود انسان یا کشوری یا حتی جهان شود . در تمام تاریخ . قلم ؛ این شئ به ظاهر بی ارزش کار هایی انجام داده که به فکر هیچ کس نرسیده است .
آنچنان قدرت بزرگی دارد که حتی می تواند با کلماتش انسان ها را هم از پای درآورد .
آری این است قدرت شئ بی جانی که توانایی ایجاد عظیم ترین تغییرات را دارد 

شکوه رویش

شنبه 13 بهمن 1397
07:04 ب.ظ
کریمی

دانه بی پناه کوچک را به دست گرفتم و آنرا به آغوش گرم خاک سپردم و با مایع حیات غسل دادم .
پس از مدتی مراقبت جوانکی سر از سینه خاک درآورد آنقدر نحیف و شکننده بود که بشر از تماشایش انگشت به دهان می ماند و مدتی بعد دو دست زیبا و کوچک از تن کوچکش سر برآوردند و با آن دستان زیبایش سبزه ها زا نوازش می کرد
زمان میگذشت و زیبایی او روز به روز جلوه گرتر میشد و
من محو تماشایش  . آن موقع که یک دانه کوچک بود و محتاج کمک و اینک همانند کوه استوار که هزاران دانه را در خود میپروراند .
آری اینک آن دانه به درختی تنومد تبدیل شده و حال من محتاج کمک او .
این بلند قامت استوار تنها نقطه کوچکی از شکوه عظمت خدای مهربان است 


دریا....

شنبه 20 آبان 1396
07:03 ب.ظ
کریمی




هیچ آدابی مجوی هرچه می خواهد دل تنگت بگوی

هرچه میخواهم می نویسم از دل تنگم مینویسم از دریای پر آب بی رنگ اما به ظاهر آبی مینویسم . از خشمش مینویسم تا آرام بودنش مانند طفلی که میخندد و با شادی اش به همه آرامش می بخشد . و قتی در اوج ناراحتی و غم بودی در خیال و رویا به دریا بنگر آن موقع می توانی به وجود آرامش پی ببری ، آرامشی که پشت دیواری از غم پنهان شده بود و دلیلی میخواست برای آشکار شدن . دریای عصبانی را میتوان درک نمود زیرا دلیلی دارد برای خشم ، اما دریای آرام را نمتوان فهمید زیرا دلیلی برای آرام بودنش نمی یابیم . 
واما دریای غم او دلتنگی اش را با خود تقسیم میکند اما با دیگران به اشتراک نمی گذارد تا آنها هم مانند خودش در ناراحتی اش همدم شوند . حال بار  دیگر در تصورت دریا را بنگر  در جایی که دریا و آسمان یکی می شوند  و آن موقع می توانی به وجود خالقش پی ببری . پاک بودن و پاکیزه کرده را از دریا بیاموز چرا که هیچ آلودگی را در خود نمیگنجاند  بلکه آلایش را دور می کند . همه وهمه به وجود سیمای زیبای دریا محتاجیم چرا که هر چقدر دلت مانند ماهی پر تلاطم باشدچهره دریا آنرا به آسایش می رساند .  پس اندوهت را با دریا شریک کن که مرهمی است بر دردت .
اینبار به برٌ خشک در خیالت بنگر . می توانی سکوتش را تحمل کنی؟ . حال صحرا را با دریا قیاس کن ، زمین تا فلک تفاوت دارند ، پس دریا مقابل صحراست . و اینک آب دریا را بچش که با شوری اش دلت میخواهد دوباره آنرا بچشی اما کم کم تلخ میشود و این نشانه اندوه دریاست که غمش را در خود می گستراند و به کسی هم دردش را نشان نمیدهد . پس در تعریف دریا میتوان گفت . در ظاهر شاد اما در دل پر درد ، آرامش دهنده و تنها ، طاهر و طهور،در حضور باران طوفانی و خشمگین و در حضور آفتاب آرمین 
انشای کلاس نهم من 



گذر رود خانه

سه شنبه 18 مهر 1396
06:11 ب.ظ
کریمی



گذر رود خانه را  دوست دارم ،چرا که با دیدن گذر آب روان و شنیدن صدایش آرامش وصف ناپذیری به دست می آورم .

چشم هایم گرم شده بود که باصدای پرنده ای به خودم آمدم ،همراه با باز شدن چشم هایم آن پرنده  را دیدم که پاهای خود را داخل رود برده بود ، انگار تازه آن رود را دیدم ، به صدایش گوش سپردم ، با توجه به صدایش آرامش خاصی را حس کردم ، چشم هایم را بستم صدای شالاپ شلوپ رود که از روی سنگی بزرگ می گذشت . حس سرزنده بودن را از وجودم بیدار کرد . گذر آرام رود را از صدایش میشد فهمید . دستم را با گذر آرام رود آشنا کردم انگشتانم را قلقلک میداد گویی تمایل همنشینی داشت . نگاه کردن به آن رود زلال سراسر وجودم را پر از حس لذت می کرد تمام مدت را به خیرگی به رود نگاه می کردم و آنرا دنبال میکردم گویی که خط پایانی نداشت و به هیچ وجه به پایانش نمی رسیدم  ولی با این حال دوست داشتم تا نیمی از راه را  همراهی کنم . به دنبالش که 

میرفتم با منظره های شگفت انگیزی روبه رو میشدم ، منظره هایی که تنها خالقش خدایی جز خدای یکتا نمی تواند باشد . 






مادرم.........

جمعه 12 خرداد 1396
11:46 ق.ظ
کریمی

هیچ آدابی مجوی                  هرچه میخواهد دل تنگت بگوی

هرچه میخواهم مینویسم   
                                 از دل تنگم مینویسم 
                                                                    از همه مینویسم 

ولی اینبار مینویسم از مادر همدرد دلتنگی هایم دوستت دارم به وسعت دریای آبی بیکران و شمار ستارگان شب تیره و به اندازه شن های صحرا .میخواهم برایت بگویم ازهمه چیز و همه کس آنقدر میگویم که دل پرم  آرام گیرد . آنقدر میگویم که غصه هایم برود و آنقدر میگویم که همرازی داشته باشم چون تو . چشمانت به شفافی آب و دستانت به لطیفی برگ گل است . آغوشت به گرمای خورشید تابان و حرف هایت به شیرینی عسل است . لبخندت به ملیحی گل رز و مو هایت به نرمی مخمل است . نگاهت به زلالی رود خانه مهربانی و کنارت بودن به معنای آرامش است . مادرم سرم را بر روی زانویت میگذارم موهایم رانوازش کن . به تو گوش می سپارم برایم قصه بگو . به چشمانت نگاه میکنم با مهربانی مرا بنگر برایت از غصه دلم میگویم به من گوش بده .میدانی مادر عزیزم هرچه قدر بگویم دوستت دارم بازم کم است چون آنقدر دوستت دارم که نمی توانم بر روی آن عددی بگذارم پس می گویم مادرم عاشقتم عاشقتم برای مهربونیات 




انشای كلاس هشتم در باره دیدن یك شكارچی از دریچه چشم یك آهو

یکشنبه 5 دی 1395
12:22 ب.ظ
کریمی

به نام خدا 

دارم راه می روم در كوه و صحرا در آن جا یك بوته میبینم با گام هایی آرام به سمتش می روم بعد از بازرسی كامل شروع به خوردن میكنم ، صدای پایی را
 میشنوم كه آرام آرام به من نزدیك می شود كمی می ترسم و بعد به روبه رو خیره می شوم با دیدن كسی كه روبه رویم است قدمی به عقب برمی دارم .......
مردی كچل و كوتاه قد با كلاهی شبیه كلاه جادوگر ها ! از چشمان دریده ی قهوه ای اش شرارت می بارد ، دماغ عملی اش مانند برج  روی صورتش خود نمایی میكند ، روی لبش یك پوزخند مسخره وجود دارد یك بلوز چار خانه قهوه ای و یك شلوار كتان قرمز كه خیلی روشن است و جلب توجه می كند و یك چكمه كه فكر كنم دو سال است آن را تمیز نكرده . یك اسلحه مشكی كه از قد خودش هم بلند تر است به دست دارد یك لبخند خبیثانه می زند كه با آن كار دندان های   سیاه كرم خورده اش نمایان می شود شبیه ازائیل است ، اما نه !ازرائیل از او زیبا تر و خوش تیپ تر است . اسلحه را بالا می گیرد و من با ترس به او خیره می شوم . بعد می گوید : آهوی بی چاره ! همان جا خشكم زده است نمی توانم تكان بخورم انگار پاهایم به زمین چسبیده اند، ماشه را می كشد و  بنگ ......... و بعد دردی كه در بدنم حس می كنم ........... 
چشمانم را كه باز می كنم .........جایی عجیب كه تا به حال نظیر آنرا ندیده ام یك رودخانه زیبا و درختانی كه سر به فلك كشیده اند ، از افكارم بیرون می آیم مادرم را در كنار مردی با چهره نورانی كه یك لبخند مهربان برلب دارد می بینم . مرد به من نزدیك می شود ، دستش را نوازش وار بر روی سرم می كشد و می گوید : خوش آمدی آهوی كوچك.....................  این مرد كیست ؟ حس می كنم برایم آشناست ! ..... آهان یادم آمد این مرد مهربان ضامن ماست ، ضامن آهو ها . مادرم قبل از رفتنش به پیش او داستانش را برایم گفته بود .
این انشای ترم اول كلاس هشتمم بود 


ایران وطن زیبای من

چهارشنبه 10 شهریور 1395
01:30 ب.ظ
کریمی




  ایرانی ها برای مشاهده انشا در باره ایران به ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic